بابا جون من، چشماتو وا كن
اگه خواستي يه كمي هم ، به مامان نگا كن
مامان همونه، كه نميتونه
منو تنهايي تا بيست سالگي بزرگ بكنه
يه شاخه گل براي تو هديه دارم
چون كه ديگه نبينمت احمق ديوونه!
مورچهاي در آب داشت ميمرد
پرندهاي آمد و او را برد
در راه پرنده خورده شد
قسم ميخورم نميدانم بعدش چه شد
امروز خونهي مادرجونم
عزيزم، جانم
خونهي مادرجون مهمونم
عزيزم، جانم
با رضا بازي ميكنم
عزيزم، جانم
۱- من ۵۲ تا آدم كشتم.
۲- ۲ بار خودكشي كردم.
۳- من قاچاقچي موادم.
۴- پليسها دنبالم هستن.
۵- سلولهاي مغزي من مشكل داره.
اينارو تا حالا هيچ كس نميدونست. حالا اينا بيان اعتراف كنن:
خاله استراليايي، محمدرضا، محسن، وحيد، علي سروي
من ديگه درس دارم نميام اين جا.
رفتم به باغ نقاشی
دیدم در آنجا، نقاشی
بود در آنجا نقاشی
همه تو تابلو نقاشی
تابلو تو دفتر نقاشی
دماغ آرش پوس پوسه
مثه کاکتوسه
آدمی میرفت در باغی
که میدید مرد چاقی
ترس و وحشت از او گریخت
آب دهان از دهان آن ریخت
گفت به مرد چاق
که بخوریم چای داغ
مرد چاق تا آمد روی صندلی نشست
ناگهان پایهی صندلی شکست
به نام خدا
روزي روزگاري در سرزمين خيلي بزرگی، آنجا خیلی بزرگ بود ولی جمعیت خیلی کم بود. فقط ده نفر آنجا بود. همهی آن ها پسر بچه بودند، همهی آنها شبیه هم بودند. یک زن از مسافرت آمد. آنها تعجب کردند. آن زن مادر آنها بود. مادر آنها همانجایی که بود رفت و متاسفانه در راه مرد. آنها وقتی که فهمیدند که مادرشان مرده خیلی ناراحت شدند. چند روز بعد آنها هم مردند. در آن سرزمین دیگر هیچ کس نبود.
قاشق و چنگال برادر
غذا می دن برابر
خوش حال و شاد هستن
با هم دیگه خوب هستن
نه چشم دارن نه ابرو
نه دست دارن نه پارو